1393/12/7  02:56 ب.ظ    ویرایش: 1394/01/25 06:26 ب.ظ

روزی مردی کشاورز، بیل‌ش را گم کرد. هر چه مزرعه‌ش را زیر و رو کرد بیل‌ش را پیدا نکرد. در همان لحظات، مرد ِمزرعه‌ی همسایه به دیدن‌ش آمد و جویای حال و احوال‌ش شد. مرد ِصاحب‌بیل از هر رفتار ِمرد ِمزرعه‌ی همسایه بیش‌تر و بیش‌تر به این فکر می‌افتاد که رفتارش چه‌قدر شبیه به دزدهاست و شاید دزدی کار ِاوست. مرد ِهمسایه خداحافظی کرد و رفت. پس از چند دقیقه مرد، بیل‌ش را در خانه‌ش پیدا کرد. بعدن که دوباره به خانه‌ی مرد ِمزرعه‌ی همسایه رفت و رفتار ِمرد ِهمسایه‌ش را دید به این فکر کرد که چه‌قدر رفتار ِمرد ِهمسایه با دزدها فرق دارد! و او اصلن نمی‌تواند دزد باشد. (1)

 

گاهی (شاید بشود گفت همیشه) ذهنیت ِما نسبت به آدم‌های اطراف‌مان در نوع رفتارمان با آن‌ها تعیین‌کننده است. چند سالی هست که عمو شده‌ام. حس ِواقعن خوبی است که قبلن تجربه‌اش نکرده بودم. با یک موجود دوست‌داشتنی طرفم که همیشه خوش‌حالم می‌کند و به احتمال ِزیاد خودش هم نمی‌داند که چقدر دوستش دارم. اما این ماجرا از جهت ِدیگری هم برایم جالب است. جدیدن به این فکر می‌کنم که شاید من ،حتا الآن، هم نمی‌دانم که عموهای خودم چه‌قدر دوستم دارند! مگر در چند مهمانی و برخوردهای دیگر، چه‌قدر وقت هست که کسی محبت‌ش را به دیگری تمام و کمال نشان دهد. دیگران که از چیزهایی که در ذهن‌مان می‌گذرد خبر ندارند؛ مگر همان‌هایی که از خودمان بروز می‌دهیم. پشت ِمحبت‌هایی که نشان می‌دهند حتمن محبت  ِبیشتری هست که شاید اصلن قابل بیان نباشد.

شاید لازم باشد که وقتی با کسی رابطه‌ای داریم و  به او محبتی داریم به این هم فکر کنیم که احتمالن او هم همین قدر ما رو دوست دارد و یا آدم‌های دیگری هم که با ما چنین نسبت و رابطه‌ای دارند، همین محبت را به ما دارند؛ حتا شاید محبت ِبیش‌تری! البته که این دید، خیلی خوش‌بینانه است ولی برای کسانی که از نزدیک می‌شناسیم‌شان شاید ناروا نباشد.

من از لب‌خند ِاو آموختم درسی که نسپارم

به دست ِناامیدی‌ها دل ِامّیدوارم را

 

پانوشت

(1) داستانی است از سنت بودایی

پانوشت‌های نامربوط:

(2)"آذر، پرویز، شه‌دخت و دیگران" ِافخمی رو دیدم. شاید شما هم دوشت داشته باشید. اما "رِد کارپت" ِعطاران کار ِضعیفی بود به نظرم.

(3) آهنگ ِچهارم از آلبوم ِ"به یاد ِعارف" ِشجریان شنیدنی است واقعن.

   


نظرات()  
1393/12/11 10:04 ب.ظ
سلام
همیشه توو برخورد با ادما همون حسی که بهشون دارم رو ازشون میگرم. گاهی که با صداقت و یک رویی با کیس برخورد کردم و در جواب خلاف این رفتار رو دیدم واقعا تو روحیه م تاثیر گذاشته و هرگز نتونستم نظرم رو در مورد شخص مورد نظر تغییر بدم.
شک نکن وقتی اینقدر برادرزاده تو دوست داری اون هم همینو حسو داره نسبت به شما.
پاسخ فروردین ... : سلام
امیدوارم این حس متقابل باشه
البته این موضوع نسبیه. چون جمع‌بندی ِمن از دوستام جور ِدیگه است. بهترین دوست‌ها و ماندگارترین دوست‌هام کسایی اند که زمانی ،بیش از دیگران، باهاشون احساس فاصله می‌کردم. یعنی کسایی که در ابتدای کار ازشون حس ِخوبی دارم، الزامن دوستای ِخوبی نمی‌شن برام. در حالی که کسایی که دیرتر باهاشون صمیمی شدم، دوست‌های ماندگارتری شدن.
موفق باشین

فروردین

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات