1393/08/1  02:17 ب.ظ    ویرایش: 1393/09/13 02:16 ق.ظ

غوغا بر سر ِچیست؟

ظلمت‌پوشانی از اعماق برآمده‌اند كه مجریان ِفرمان خداییم

شمشیری بی‌دسته را در مرز ِتباهی و انسان درنشانده اند 

و بر سفره‌ای مشغول،

جهان را به ساده‌ترین لقمه‌ای بخش كرده‌اند؛

ما و دوزخیان. [1]

 

الف)

فکر نمی‌کنم که بشود شرایط ِجامعه‌ی‌مان را عادی‌ فرض کرد. جامعه‌ای که متاسفانه به صحنه‌ی ستیز ِگروه‌های ِمختلف ِاجتماعی تبدیل شده. هر تیپ و گروهی، دنبال ِبهانه‌ای (موجه یا ناموجه) از یکی از اعضای ِ تیپ‌ها/گروه‌های رقیب‌اش می گردد تا استقرا کند و همه‌شان را با هم به چیزی متهم کند و به‌سادگی سعی کند کلک ِهمه‌‌ی غیر ِخودی‌ها را باهم بکند. به آن بهانه سعی کند که همه‌ی مخالفت‌ها و تنفرهایش از آن گروه دیگر را بروز بدهد. خودش را حق و خدا (چه حق و خدای ِمذهبی و چه سیاسی و قومی ووو)، یا مجری ِخدا بداند و حق‌به‌جانب با دیگران برخورد کند. گاهی معراجی‌ها و اخراجی‌ها صحنه‌ی دعوای ِدو قطب از سیاسیون ِجامعه‌ی ما می‌شود و گاهی مارمولک و جدایی ِنادر از سیمین  و طبقه‌ی حساس. گاهی این یا آن مرجع ِتقلید محل ِبروز ِتنفرهای ِمقلدین‌شان از هم می‌شود. و گاهی هم پدیده‌ای مثل ِداعش بدل به غنیمتی می‌شود برای ِبروزدادن ِحرف‌هایی از جنس ِتنفر از یک دین یا یک نژاد و اتفاقاتی که 1400 سال ِپیش رخ‌داده‌اند. گاهی کسی مثل ِده‌نمکی و گاهی کسی مثل ِکیارستمی محل ِدعوا و معیار ِدرستی و نادرستی می‌شوند، روزی کلیپ ِهپی، روزی زبان ِدوم، روزی انصار ِحزب‌الله، روی ِموضوع ِوحی، روزی انتخابات، روزی فلسطین و غزه. روزی مدال بردن ِچند بانوی ِورزش‌کار ِدر بازی‌های ِآسیایی محل ِجدال ِدو گروه ِمختلف، با بینش‌های ِمختلف درباره‌ی حدود ِمشارکت ِزنان در جامعه می‌شود. گاهی علم ِبومی محل ِقدرت‌نمایی ِدانشگاهیان و حوزویان می‌شود. گاهی آن بازیگر، روزی یک صفحه در اینستاگرام، بهانه‌‌ی اعلام ِتنفر ِفقرا و اغنیا. کافی است . همه‌چیز موضوع ِاین درگیری است، مذاکرات ِهسته‌ای، حجاب، قاله‌ای جنجالی در یک روزنامه و هزاران موضوع ِدینی، قومی،سیاسی ووو. و نمونه‌ی اخیرش اسدپاشی‌های ِاصفهان.

یک چیز در همه‌ی این مثال‌ها مشترک است: این که افرادی که متعلق به یک گروه و تیپ ِاجتماعی از میان ِهمه‌ی گروه‌ها و تیپ‌های جامعه‌ی ایرانِ، یک روی‌داد یا فرد را به معیار ِحق‌وباطل و وسیله‌ی تعیین ِخودی و غیر ِخودی تعیین می‌کند. روی‌دادی که تفاوت ِمن از تو را نمایان کند،من ِدانشگاهی از توی ِحوزوی، من ِحاتمی‌کیادوست از توی ِکیارستمی‌دوست، من ِارزشی از توی ِنابه‌هنجار، من ِاحمدی‌نژادی از توی ِ فتنه‌گر، من ِسروش‌دوست و شماهای ِمصباح‌دوستان، من ِخوب و توی ِآخوند ِانگلیسی، من ِبااصالت و بومی و توی ِغرب‌زده، من ِایرانی ِآریایی از توی ِترک و عرب، من ِتروتمیز و توی ِجنگ‌زده‌ی افغان، من ِباهویت و توی ِبی‌هویت.

 

ب)

شخصا توجیه نیستم که چطور می‌شود بدون ِدانستن ِجزئیات ِحوادثی مثل ِاسیدپاشی‌های ِاخیر، با قطعیت اظهار نظر کنم. نمی‌دانم که ما مردم، چه دشمنی‌ای با هم داریم که چند حادثه را بهانه‌ای می‌کنیم برای ِپریدن به هم؛ حادثه‌ای که هنوز در هاله‌ای از ابهام است و تکلیف‌اش روشن نیست. شاهدی در میان نیست و کسی شناسایی ِقطعی نشده.

البته متوجه هستم که سال‌هاست که دوقطبی ‌ای در جامعه‌ی ما نمود پیدا کرده.گسلی، میان ِ دو گروه ِعمده از مردم ِما پدید آمده (به‌ویژه در پنج سال ِاخیر) و روز به روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. این گسل البته معلول ِزمینه‌های ِاجتماعی و فرهنگی است که غیر ِقابل ِنادیده‌گرفتن هستند. چرا باید یک حادثه‌ی مبهم (در این‌جا منظورم اسیدپاشی‌هاست) را روشن فرض کنیم و دست‌آویز کنیم. دست‌آویز ِدست ِارزشی‌ها برای ِمقصر دانستن ِمخالفان لایحه‌‌ی امر ِبه معروف ،و دست‌آویز ِدست ِمخالفان ِلایحه‌ی امر ِبه معروف، برای ِمقصر دانستن ِ ارزشی‌ها و هواداران ِامر ِبه معروف در مورد ِحجاب.

عجیب است که چرا اصراری داریم درباره‌ی چیزهایی که نمی‌دانیم، قاطعانه حرف بزنیم.

 

پ  جمع‌گرایی و جنگ ِقبیله‌ای

در ایران ِامروز ِما، یکی از ویژگی‌های ِبارز ِ دوران ِچادرنشینی رواج دارد. در آن دوران اگر روزی، کسی از قبیله‌ی الف به کسی از قبیله‌ی ب آسیبی می‌زد، فردای ِآن رو، در نزدیک‌نرین و مناسب‌ترین مکان برای ِجنگ، قبیله‌ی الف و ب برای ِانتقام روبه‌روی ِهم می‌ایستادند و تا می‌توانستند از خجالت ِهم درمی‌آمدند. برای ِانتقام از یک نفر، ده‌ها تن کشته می‌شدند. در آن جامعه‌ی قبیله‌ای، فرد معنا نداشت و هر کار ِمثبت یا منفی‌ای به کل ِآن قبیله منسوب می‌شود. تک‌تک ِ اعضای ِقبیله، خودشان را متعهد می‌دانستند که به هر وسیله‌ای و به هر قیمتی، از هم‌قبیله‌ای‌هایش در برابر ِقبیله‌ی دیگر(دشمن) حفاظت کند. هم‌قبیله‌ای بودن معیار ِدرستی و نادرستی بود. کار ِ"دال" خوب است، چون هم قبیله‌ای ِمن انجام‌اش داده‌است. و کار ِ"ذال" بد است چون کسی از دشمنان ِمن آن را انجام داده. در چنین جامعه‌ای، بحث، بحث ِغیرت و ناموس و حفاظت از هویت ِجمعی است وگرنه در معرکه‌ی چنین جدال‌هایی، تنها چیزی که در میان نیست، انصاف و اخلاق است.

 

ت ایراد این قضیه

یکی از ایرادهای ِاین قطب‌بندی ِاجتماعی این است که افراد مجبورند تا خودشان را در یکی از دو طرف ِدعوا تعریف کنند. کسانی که در این دعواها وارد نمی‌شوند یا کسانی که سکوت می‌کنند و یا کسانی که سعی می‌کنند همه‌چیز را ناموسی فرض نکنند و انصاف و عقل به خرج بدهند، در این گیرودار چه می شوند؟ یک جواب ِساده، این افراد نادیده و زیر ِپا می‌شوند، گویی که در میان ِیک دعوا، انسان ِساکت، انسانی است که وجود ندارد. آدم‌ها یا با من و سبک ِزندگی‌ام و تفکرم و هم‌قبیله‌ای هایم دوست هستند و یا بر علیه ِمن و تفکرم و هم‌قبیله‌ای هایم هستند.

در مثال ِمسئله‌ی اسیدپاشی، دو گروه نادیده‌گرفته می‌شوند. کسانی از ارزشی‌ها که فورا از پیش ِخودشان، غیر ِارزشی‌ها متهم به اسیدپاشی نمی‌کنند، و کسانی از میان ِ غیر ِارزشی‌ها که فورن حکم صاد نمی‌کنند که ارزشی‌ها اسید پاشیده‌اند. اما کسانی از هر دو گروه که فورن حکم صادر می‌کنند و منتظر ِشفاف‌تر شدن ِموضوع نمی‌شوند، جو ِرسانه‌ها و شبکه‌های ِاجتماعی را به دست می‌گیرند و گرفته‌اند.

حتا خود ِمن که این‌ها را می‌نویسم در برابر ِآدم‌های ِلجوج، در عمل ، گاهی ساده‌تر است که بی‌طرفی را رها کنم و از هم‌قبیله‌های فکری‌ام دفاع کنم. خنده‌دار است. خنده‌ای از جنس ِ"خنده‌ی تلخ ِمن از گریه غم‌انگیزتر است".

 

ث) ما و دیگران

وقتی جرج بوش در سال ِ2001 گفت، "جهان یا با ماست یا بر ما"، بسیاری از ما ایرانی‌ها از او انتقاد کردیم. اما خودمان در قضاوت‌های ِزندگی ِروزانه‌مان از روش ِبوش استفاده می‌کنیم. شاید فکر می‌کنیم که این جمله نادرست است، چون جرج بوش آن را گفته است. اگر من همان جمله را بگویم، جمله‌ی درستی است.

یکی دیگر از ایرادهای ِاین قطب‌بندی این است که افراد، جدای ِاز این که چه‌قدر درباره‌ی موضوع ِدعوا اطلاعات دارند، به خاطر ِوابستگی‌های ِاجتماعی‌هاشان، وارد ِیکی از دو جبهه می‌شوند. در واقع به جای ِاین که آن فرد در آن مورد فکر کند و خودش به نظری برسد و آن را انتخاب کند، جامعه آن فرد را در برابر ِدو گزینه ‌(خودی و غیر ِخودی) قرار می‌دهد و او قهرن باید یکی از آن دو گزینه را انتخاب کند. در واقع این تیپ ِاجتماعی ِآن‌هاست که به آن‌ها دیکته می‌کند که چه نظری درباره‌ی موضوع ِدعوا داشته باشند، نه فکر ِخودشان.

اتفاق ِخنده‌داری هم در این مواقع می‌افتد. مثال می‌زنم. در حالت ِاول فرض کنید که من ِاقتصادخوانده، درباره‌ی استفاده از چاپ ِپول  و بالابردن ِنقدینگی در طرح ِمسکن ِمهر انتقاد کنم و در یک جمع ِده نفره بتوانم، هشت نفر را قانع کنم که حرف ِمن از نظر ِعلمی و اقتصادی درست است (یعنی 8 موافق و 2 مخالف). اما در وضعیت ِدوم فرض کنید که من، در همان جمع ِده نفره، به جای ِحرف ِحساب، بحث را سیاسی و ناموسی و قبیله‌ای کنم و بگویم که دلیل ِآن کار ِ(از نظر ِمن اشتباه) ذات ِاصولگرایی  و آن آدم‌ها هستند. خواهم دید که خودم با دستان ِخودم و با شیوه‌ی کلام‌ام، چهار نفر را موافق ِخودم می‌کنم و چهار نفر ِاصولگرای ِآن جمع، دربرابر ِمن جبهه گرفته‌اند.(فرض کنید که دو نفر ِعاقل هم، خودشان را از بحث کنار می‌کشند). و به همین سادگی آن جو ِدوستانه را به بگومگوی ِدو طرف تبدیل می‌کنم و موافقین‌ام را به 4 نفر کاهش می‌دهم.

طبیعتن کسی که حرف ِحساب دارد، باید وضعیت ِیکم را انتخاب کند و نه دوم را. گاهی به خاطر ِحرف ِحساب نداشتن کار را به جنجال می‌کشانیم و گاهی هم به خاطر ِندانستن ِراه ِدرست ِگفت‌وگو.

 

ج  حرف ِآخر

در این شرایط چه‌طور می‌شود عاقلانه و اخلاقی زندگی کرد؟ یک جامعه‌ی مشغول ِدعوا، حق ِشما برای ِحقیقت‌جویی و سلیقه‌ی شخصی داشتن  و مدارا کردن و آران زندگی‌کردن را از شما سلب می‌کند. در چنین دعوایی، من ِاصولگرا باید همیشه اصلاح‌طلب‌ها را مظهر ِشر بدانم. من ِهوادار ِعلم ِبومی نباید ذره‌ای به توی ِغرب‌زده گوش بده؛ چراکه تو همیشه چرت می‌گویی.گاهی شوخی‌شوخی می‌گوییم که برای ِمن ِپرسپولیسی، توی ِاستقلالی همیشه بازنده هستی. اما بعضی‌هامان واقعن در زندگی‌‌ این‌طور قضاوت می‌کنیم.

البته که وجود ِتفاوت و اختلاف در یک جامعه نشانه‌ی پویایی ِآن جامعه است. اما چیزی که یک جامعه‌ی مطلوب(حداقل از نظر ِمن) را با یک جامعهی نامطلبوب جدا می‌کند، نحوه‌ی برخورد ِاکثریت ِمردم ِآن جامعه با آن تفاوت ِدیدگاه‌ها و سلیقه‌ها و سبک‌های ِزندگی است. این که با هم مدارا کنیم یا با هم گلاویز شویم و یا همدیگر را به ریش‌خند می‌گیریم. این که سیاست به فرهنگ و جامعه و اقتصاد ِما خط می‌دهد یا برعکس.  این که به هم احترام می‌گذاریم یا نه. این که همه باید مثل ِمن زندگی و فکر کنند یا نه. این که اعمال ِزور و قدرت ِهواداران ِیک ایده بر دیگران، نشانه‌ی حقانیت و عاقل‌تر بودن ِآن‌ها هست یا نه. این که هرکدام‌مان، حودمان را اکثریت فرض می‌کنیم یا نه.

اما چرا این نکته را که "جامعه" از فردفرد ِآدم‌هایش تشکیل می‌شود فراموش می‌کنیم و فکر نمی‌کنیم که اگر امثال ِمن و تو و او چنین رفتاری با هم نداشته باشیم شاید وضعیت کمی اصلاح شود.


[1] از احمد ِشاملو است.

 

   


نظرات()  
سینا
1393/08/1 11:25 ب.ظ
متن آموزنده ای است.
آقای عزیز من از قالب وبلاگ شما خیلی خوشم آمده. میشه بفرمایید این قالب را از کجا آورده اید. یا در صورت امکان ، آیا میتوانید متن محتویات قالب برای ویرایش را در اختیار بنده قرار دهید. با عرض پوزش از تقاضای گستاخانه.
پاسخ فروردین ... : ممنونم
این قالب از قالب‌های ِمیهن بلاگه.
مشکلی نیست. چرا که نه. نشانی ِای‌میل تان را برایم بفرستید
نه این چه حرفیه
موفق باشین

فروردین

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic