تبلیغات
فروردین - فیلم ِ Curfew
1393/07/2  12:29 ق.ظ    ویرایش: 1393/12/7 02:59 ب.ظ

1 انتخاب

ژان بوریدان (1) درباره ی انتخاب از بین گزینه هایی كه هیچ گزینه ای بر دیگری برتری ندارد یه مثال جالب دارد:

اگر خر ِگرسنه‌ای را در جایی قرار دهید و به فاصله مساوی و در دو طرف‌اش، یونجه بگذارید؛ این ‏حیوان در  گیرودار ِاین‌که کدام‌طرف را انتخاب کند، خواهد مرد! چون به هر طرف که برود، می توان ازو پرسید که چرا به طرف ِدیگر نرفتی؟ اینشتین هم به ریاضیات علاقه بسیار داشت ‏و هم به فیزیک. او در شرح ِحال خودش گفته که برای این که مانند ِخر ِژان بوریدان سرگردان ‏نشوم، بالاخره فیزیک را انتخاب کردم.

مثال ِخر ِبوریدان مثالی است برای ِمسئله‌ی اختیار و ضعف ِاراده . اما واقعیت این است که به هر حال ‏کسی که تشنه است و دو لیوان ِآب پیش روی‌اش دارد، سرانجام یکی را برمی دارد و می نوشد.

 

2 و اما فیلم  ِ  (خاموشی)Curfew

اگر اهل ِفیلم‌دوست هستید، پیش‌نهاد می‌کنم که ببینید‌اش. فیلم‌ای‌ است 19 دقیقه‌ای. اگر از آن دسته هستید که دوست دارید با ذهن ِخالی فیلم ببینید و نمی‌خواهید که ماجرای ِفیلم‌هایی را که می بینید قبلن شنیده باشید، پس قسمت ِخلاصه‌ی داستان ِفیلم را نخوانید و از بند ِسوم به خواندن ادامه بدهید.

خلاصه‌ی داستان: در کل با سه نفر در این فیلم سروکار داریم. یک خواهر(که اسم‌اش مشخص نیست) که دختری به نام ِسوفی دارد و برادر؛ به نام ِریچارد. فیلم از شرایط ِپس از خودکشی ِریچارد آغاز می‌شود. ریچارد ترتیب ِرگ‌هایش را داده و منتظر ِپایان ِماجرای‌اش است. در همین لحظه تلفن ِخانه‌ی ریچارد زنگ می‌خورد. ریچارد با تردید تلفن را برمی‌دارد؛ چرا که منتظر ِمرگ بود و نه صدای ِتلفن. خواهرش پس از مدت‌ها بی‌خبری، پشت ِتلفن است.

ریچارد هیچ‌وقت آدم ِمشکل‌گشا و مفیدی به نظر نمی‌آمده است ؛خواهرش هم از سر ِناچاری  و به عنوان ِگزینه‌ی آخر به او زنگ زده. خواهر، دختر ِکوچک‌اش-سوفی- را به ریچارد می‌سپارد تا پی ِانجام ِکاری برود و برگردد. ریچارد با تردید و شاید تعجب قبول می‌کند و کار ِمردن‌اش را نیمه‌کاره رها می‌کند. زخم‌های دست‌اش را می‌بندد و راهی می‌شود تا خواهرزاده‌اش را تحویل بگیرد و ماموریت‌اش را پیش ببرد. در طول ِروز این دختر و دایی ماجراهایی با هم دارند. ریچارد ،سوفی را در شهر می‌گرداند و سرگرم‌اش می‌کند و سعی در خوش‌حال‌کردن‌اش دارد. تا این‌که در پایان ِروز، ریچارد ، سوفی را به مادرش تحویل می‌دهد. ریچارد دیگر باید برود تا کار ِناتمام‌اش ِخودش را تمام کند و به ادامه‌ی کار ِخودکشی‌اش مشغول شود.

در لحظات ِآخر باز هم مادر ِسوفی صدای ِتلفن ِخانه‌ی ریچارد را درمی‌آورد و از او خواهش می‌کند که گاه‌گاهی لطف کند و بیاید و به او و سوفی سر بزند و مراقب ِسوفی باشد. (2)

 

3 یک برداشت ِآزاد

راست‌اش حوصله‌ی خواندن ِتحلیل‌ها و نقدها را نداشتم ولی به هر حال به عنوان ِیکی از مخاطبان ِفیلم می‌نویسم. فیلم با این که با صحنه‌ی خودکشی آغاز شد ولی آخرش خوش بود.

زندگی در نظر ِریچارد خالی از معنا و هدف شده بود و برخلاف ِخر ِبوریدان بدون ِتصمیم نماند و تصمیم گرفت که راه‌اش را کج کند و خودش را از کاروان ِزندگی بیرون ببرد. اما حضور ِدوباره‌ی خواهر و خواهرزاده‌اش، بهانه‌ای به دست ِاو دادند که زندگی را بر مرگ ترجیح بدهد. انگار ریچارد در یک انتخاب ِ50-50 گیر کرده بود، مثل ِهمان ماجرای ِخر ِبوریدان. ریچارد مرگ را ترجیح می‌داد؛ اما تا وقتی که خواهرش و سوفی را ندیده بود. وقتی که پای ِ آن ها دوباره به زندگی‌اش باز شد، ریچارد با اشتیاق این بهانه‌ را پذیرفت تا انتخاب‌اش را تغییر دهد.

این سه نفر می‌توانستند خیلی زودتر از این‌ها پازل ِزندگی ِهم را کامل کنند. اما بدگمانی و درگذشته‌ماندن‌های ِخواهرش و بی‌اعتمادی‌های ِمتقابل ‌شان باعث شده بود که ریچارد و خانواده‌ی دونفری ِخواهرش از هم جدا بمانند. ریچارد زندگی را با یک بهانه به‌دست آورد. بهانه‌ای که سال‌ها خواهرش از او دریغ کرده بود؛ و یا شاید هم خودش از خودش دریغ کرده‌بود. خواهر می‌توانست به سادگی چنین بهانه‌ای را برای ِبرادرش پیش بیاورد؛ اما شاید هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که می‌تواند این‌قدر در زندگی ِکس ِدیگری، مهم و تعیین‌کننده باشد.

ما آدم‌ها به سادگی می‌توانیم زندگی را برای ِنزدیکان‌مان سخت و ساده کنیم؛ البته با شدت و درجات ِمختلف. می‌توانیم به زندگی ِیکدیگر انگیزه‌‌های ِبیش‌تر و معناهای ِبیش‌تر و هدف‌ها و بهانه‌های ِبیش‌تری بدهیم. اما خیلی وقت‌ها باورمان نمی‌شود که چنین قدرتی داریم. البته گاهی هم خبر داریم و محبت و تاثیر ِمثبت‌مان را دریغ می‌کنیم. راجع به مفاهیم ِذهنی و پیچیده حرف نمی‌زنم. درباره‌ی دوستان،هم‌کلاسی‌ها،خانواده،آشنایان و آدم‌های ِواقعی‌ای که هر روز در زندگی‌مان با آن‌ها سر و کار داریم و می‌بینیم‌شان و طرف ِحرف‌مان قرار می‌گیرند.

نکته‌ی دیگری که وجود دارد این است که ما آدم‌ها گاهی پیش از این که به طور ِجدی با کسی سروکاری پیدا کنیم،درباره‌اش قضاوت می‌کنیم. همین گمان‌های ِبی‌جا گاهی باعث ِفاصله است.

سهراب می‌گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد. شاید شقایق ِزندگی ِدیگران دست ِمن و شما

باشد؛ مستقیم یا غیر ِمستقیم. کسی چه می‌داند؟

 

(1)   بوریدان یکی از کلام‌دانان (متکلمان) ِسده‌های ِمیانی ِمسیحی در فرانسه بوده است.

(2)   این فیلم ساخت ِسال ِ2012 است.

   


نظرات()  
زهرا
1393/12/7 03:42 ب.ظ
سلام وبلاگ قشنگی داشتی وبلاگت رو اتفاقی در گوگل پیدا کردم ولی از یه چیزی ناراحت شدم اونم بازدید کننده کمی بود که داشتی بیا به این آدرس ، وبلاگتو ثبت کن تا بقیه وبلاگ نویسان به وبلاگت سر بزنند.
پاسخ فروردین ... :
رها- مشق سکوت
1393/09/10 03:34 ب.ظ
چه مثال جالبی بود، این خر ژان بوریدان
فیلم رو هم حتما باید ببینم
ممنون هم بابت مثال و هم معرفی فیلم
پاسخ فروردین ... : :)
ضرر نمی‌کنین
موفق باشین
حسین...
1393/08/5 09:33 ب.ظ
سلام
انتخاب درست انسان را به هدفی مشخص هدایت میکند،
................
موید باشید
پاسخ فروردین ... : سلام
واقعن همین‌طوره. درسته. مسئله‌ی بزرگیه. یه جورایی مسئله‌ی نسل ِبشر همینه. شناختن ِانتخاب‌ها و انتخاب‌های ِدرست و هدف‌ها و هدف‌های درست‌وحسابی
موید باشی
safora
1393/07/21 12:24 ب.ظ
salam khobi eydet mobarak agha ashkan
پاسخ فروردین ... : slm
mamnoon-am
Eyd e shoma ham mobarak shad bashin hamishe
merC az lotfetun
آرتمیس
1393/07/16 11:48 ق.ظ
همیشه فلسفه بوریدان رو برای خودم تکرار میکردم.اما راستش رو بخواین تا حالا به اینکه خودم میتونم دراینکه کسی درتله خربوریدان بودن گرفتارنشه،کمکی بکنم چندان فکر نکرده بودم.خیلی از بحثتون استفاده کردم.به نظرم فیلم هم موضوع جالبی رو مطرح کرده.ممنون
پاسخ فروردین ... : این موضوع برای ِخود ِمنم، تا قبل از دیدن ِاین فیلم خیلی جدی نبود
لطف دارین
موفق باشین
پیسکو
1393/07/12 08:02 ب.ظ
احساس خر بوریدان بودن دارم.

فیلم کوتاه هم پس می بینی. باریکلا ها
پاسخ فروردین ... :
آمد
1393/07/11 11:25 ب.ظ
باید فیلم دیدنی خوبی باشه حتمن می بینمش .
پاسخ فروردین ... : من که خیلی دوست‌اش داشتم
ضرر نمی‌کنی
سینا برادران
1393/07/11 11:22 ب.ظ
بادرود فراوان
بسیار از آشنایی با شما خوشوقتم. امیدوارم این آغازی برای یک دوستی و چالشی برای یادگیری باشد.
پاسخ فروردین ... : درود بر شما
منم همین‌طور . امیدوارم همین‌طور باشه
یکتا...
1393/07/5 10:38 ب.ظ
پاسخ فروردین ... :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

فروردین