تبلیغات
فروردین - همسر ِپلاستیکی
1393/02/2  01:25 ق.ظ    ویرایش: 1393/02/3 10:46 ب.ظ

طیبه خانم،زن ِپیری است. از آن پیرهاست که دیگر حتا نمی توان انتظار ِسرزندگی از او داشت. عصا به دست گرفته. نمی دانم بیمار هست یا نه،چیزی نمی گوید.پیری با این کیفیت،بیماری ِصعب العلاجی است. روزگاری در خانه ی مردم رخت شوری می کرده،و روزگاری هم در بیمارستان ظرف شوری.اما حالا دیگر تنها خانمی می کند.مستمری می گیرد.اما نه از دولت. اینطور که پیداست، دو پسر از شوهر ِقبلی اش دارد.دل ِخوشی از آن ها ندارد.

" بر و رو داشتم.دست و پا داشتم پسر!" خودش این را می گوید. فرزندان ِپیر ِمردی که آن موقع به رنجوری ِحالای ِطیبه خانم بوده،از او برای ِپدرشان خواستگاری می کنند. جعفر ،مردی ثروتمند، کارخانه دار،خوش برخورد،و البته از کار افتاده بوده است.سن و سالشان آن چنان هم به هم نمی خورده است. اما دختران ِجعفرآقا این طور فکر نمی کرده اند. دختران و پسران ِپیرمرد،حرفشان را یکی کرده بودند و یکی شان را به نمایندگی جلو فرستاده بودند. عروس و داماد،یکدیگر را می بینند. نان و عشق این دو نفر را به هم می رساند.عقد می کنند.طیبه خانم دوباره راهی ِخانه ی بخت می شود. جعفر دیگر می شود جعفرآقا،و طیبه خانم می شود،طیبه خانوم،یا به اختصار :خانوم. دیگر به بیمارستان نمی رود و در خانه،خانه داری می کند. فرزندان ِجعفرآقا از او بسیار راضی اند که بی چشم داشت،زحمت ِپدر را می کشد. او را مسافرت برده اند. برایش عینک ِتازه خریده اند. او هم میان داری ِفرزندان را می کند. مهربانی می کند.برای ِاهل ِخانه غصه می خورد. دل می سوزاند .یک شبه سه نوه پیدا کرده که به او خانوم جان می گویند و او را دوست دارند. او هم در عوض،خانه را مثل ِدسته ی گل نگه می داشته .باری،اوضاع بآرام و سامان پیش می رفت.تا این که پس از چندی،عزرائیل پا به خانه ی بخت ِطیبه خانوم می گذارد. پیر ِمرد درمی گذرد.

هنگامه ی تقسیم ِارث و میراث سرمی رسد. حق به حق دارها می رسد. اما دست ِخانوم خالی می ماند،چون او حقی نداشته. چراکه جعفرآقا و عاقد و فرزندانش می دانسته اند،و طیبه خانوم نمی دانسته که آن ها تنها عقد ِموقت بوده اند. پسران ِجعفرآقا چنین ابتکار و دوراندیشی ای به خرج داده بودند. این طور می شود که از دهها ملیارد ثروت جعفرآقا، تنها یک آپارتمان ِنُقلی ِمعمولی،در یک محله ی معمولی و مستمری ِاندکی به خانوم می رسد.این هم گویا حاصل ِلطف و تلاش و پادرمیانی ِدختر وسطی ِجعفرآقاست. می گوید اگر در همان بیمارستان مانده بودم بهتر بود. کلفت ِبی جیره و مواجب می خواستند. اگر برای ِغریبه ها رخت و ظرف می شستم،می توانستم زودتر بازنشسته شوم. شاید مستری ِبیشتری نصیبم می شد.

از آن جا مانده و از این جا رانده شده.اگر آن دو پسر ِخود ِطیبه خانم کنارش بودند، شاید این طور به چشم ِپسران ِجفرآقا بی کس-و-کار و از همه جا بی خبر جلوه نمی کرد. انگار خودش تازه فهمیده که همسر ِمصنوعی ِجعفر آقا بوده.

 

طیبه خانوم به سر ِخانه ی اول برگشته. فرسوده تر شده.رنجیده تن بود،رنجیده خاطر هم شده. حالا دارد می رود سبزی بخرد. دوست دارد برای ِخودش آش بپزد. از من هم می پرسد که آش می خورم یا نه. درین محله،تازه وارد است. در خانه تک و تنهاست. اما دل ِپری دارد. وقتی که دید هم مسیر شده ایم،شروع به درد ِدل کرد.نشانی را از ناشناس ها پرسیده و به این جا رسیده. همین یکرنگی اش کار دستش داده.

   


نظرات()  
lindsaynoorani.wordpress.com
1396/03/3 12:06 ب.ظ
wonderful submit, very informative. I ponder why the opposite specialists of this sector don't notice this.
You should continue your writing. I am sure, you've a huge readers' base already!
مسلم بیگ زاده
1393/08/3 11:09 ق.ظ
سلام
مطلب خیلی جالبی بود.
از شیوه نگارش و نوتن معلوم بود حاصل قلم خودتونه!
نمی خوام بگم از اینجور چیزا زیاد دیدم ولی خدا کنه نبینم.
به قول خودتون اگه در بیمارستان کار می کرد زودتر بازنشسته می شد...
پاسخ فروردین ... : سلام
مرسی عزیز
درسته خیلی معلومه؟
امیدوارک هیچ‌کس بد نیاره. حداقل، کم‌تر بد بیاریم
موفق باشی مسلم‌خان
مسابقه چراغ خواب شلمن
1393/03/2 08:05 ب.ظ
وبلاگ خوب و پر محتوایی داری، معلومه واسش وقت گذاشتی خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم . با تبادل لینک با ما هم تو مسابقه شرکت داده میشید و هم میتونید برنده چراغ خواب لاک پشتی شلمن بشید - .در ضمن برنده قرعه کشی خردکن نایسردایسر پلاس هم مشخص شد.بشتابید تا برنده این مسابقه شما باشید
پاسخ فروردین ... : این جا تبلیغات
اونجا تبلیغات
همه جا تبلیغات
صفورا
1393/03/2 12:27 ق.ظ
در ضمن متن خوبی انتخاب کردی حالا اسم داستان همسر
پلاستیکی بود یا خودت گذاشتی
پاسخ فروردین ... : والا این جانب گاهی چیزهایی قلمی می کنم :-)
صفورا
1393/03/2 12:18 ق.ظ
پاسخ فروردین ... :
1393/03/2 12:16 ق.ظ
سلام خوبی
مرسی بابت تبریکت
و از اینکه یادم بودی
پاسخ فروردین ... : سلام
لطف دارین
خانم معلم ها همیشه به یاد ماندنی اند :-)
دیده بان
1393/03/1 10:35 ق.ظ
haydarbaba110@gmail.com
سلام .آقا من هرکاری کردم جی میل باز نشد .
پاسخ فروردین ... : سلام
دریافت شد
پیش میاد به هر حال
ارادت
سراتو
1393/02/27 01:18 ق.ظ
سلام سایت ما برای شروع فعالیتش کارت شارژ 5 هزار تومنی رو به قیمت 10 تک تومنی حراج کرده. خوشحال میشیم که از سایت ما خرید کنید.
ستاریان
1393/02/20 10:47 ب.ظ
سلام آقا اشکان
اول داستان تا اواسط اون حس خوبی منتقل میکرد و اواخرش خیلی ناراحت کننده و مایوسانه و غمناک شد! تا جاییکه میدونم توی عقد موقت هم زن و فرزندان حاصل از این عقد بعد از فوت مرد نفقه میگیرند و ارث میبرند!
پاسخ فروردین ... : سلام از ماست
درسته. اما به شرطی که بتوانید ثابت کند که همسر ِآن مرد بوده است.
برقرار باشید
هاتف
1393/02/10 11:34 ق.ظ
سلام
هستند بسیار از زوج هایی که ناسازگارند با هم و خوب آخر و عاقبت خوبی هم ندارند گاهی زن اذیت میشود و مظلوم است و گاهی هم مرد ...
ای کاش همه زوج ها خوشبخت شوند...
پاسخ فروردین ... : سلام
بله درسته.همین طوره
امیدوارم همه خوشبخت باشند، زوج ها هم خوشبخت باشند
دیده بان
1393/02/4 01:55 ب.ظ
داستان از خودتون بود ؟
واقعا تلخ هست این گونه رفتارها و متاسفانه در همسایگی ما هم هست اینگونه موضوعی .
پاسخ فروردین ... : ایده اش متاسفانه واقعی بود
ام پر و بالش از من
ند نیک
1393/02/3 09:57 ق.ظ
مشخصه که اونا می خواستند یکی پدرشان را ترو خشک کنه. وگرنه می توانستند به جای رختشور بیمارستان زن دیگری را انتخاب کنند. طیبه خانم هم چشکش پولهای پیرمرد را گرفته بوده است.از اول هم میدانسته عقد موقت است. تصورکه نمی کرده پیرمرد عاشقش شده. حالا اگر مستمری بیمارستان بهتر بوده دیگراز حماقت خودش است.
در واقع من چندان بی عدالتی در این داستان نمی بینم
پاسخ فروردین ... : درسته. اونا چنین نیتی داشته اند.
البته چون این ماجرا هم واقعی بود و هم نبود! در حد ِیک جمله توضیح ِبیشتری درباره نوع ِرابطه شان به متن اضافه کردم. شما درست می گویید. اون جمله منظورم رو نمی رساند.

ویرایش شده اش این طور شده : چراکه جعفرآقا و عاقد و فرزندانش می دانسته اند،و طیبه خانوم نمی دانسته که آن ها تنها عقد ِموقت بوده اند.

البته او هم قصد داشته که عقلایی فکر کند،اما نمیدانسته که کسانی که طرف ِحسابش هستند از او عُقلایی تر فکر می کنند!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

فروردین